تبليغاتX
دانلود،ترفند هاي كامپيوتر،كتاب الكترونيك
کامپیوتر,فناوری اطلاعات،نرم افزار هاي موبايل،آهنگ های جدید، فیلتر شکن پر سرعت
make money

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
 
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
 
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
 
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
 
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
 
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
 
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
 
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
 
ادامه داستان ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:0  توسط VME  | 

يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.
 
جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."
 
زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که  از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."
 
وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و جو به زن چنين گفت:
 
"شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی  يکنفر هم به  من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به  من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
 
چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.
 
ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار  باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
 
او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
 
وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی   دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی   که نوشته زن رو می‌خوند:
 
"شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به   من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو  به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
 
اونشب وقتی  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت  زن فکر می کرد.
 
وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
 
"همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

ادامه ی داستان ها در ادامه ی مطلب ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:21  توسط VME  | 

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.
پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودماني که هميشه شاه بوده اند و فراماروائي اش را « ِ‌بل »و « نبو » گرامي مي دارند و [از طيب خاطر، و]با دل خوش پادشاهي او را خواهانند .
آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم . مردوک خداي بزرگ دل هاي مردم بابل را به سوي من گردانيد، ...، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم . او بر من ، کوروش که ستايشگر او هستم و بر کمبوجيه پسرم ، و همچنين بر کَس و کار [و ، ايل و تبار]، و همه سپاهيان من ، برکت و مهرباني ارزاني داشت . ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم . به فرمان « مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهي نشسته اند . همه پادشاهان از درياي بالا تا درياي پائين [مديترانه تا خليج فارس ؟] ، همه مردم سرزمين هاي دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان « آموري » و همه چادرنشينان مرا خراج گذاردند و در بابل روي پاهايم افتادند [ پا هايم را بوسيدند] . از... ، تا آشور و شوش من شهرهاي « آگاده » ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دير ، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهاي آنسوي دجله که ويران شده بود ــ از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را که بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم . همه مردماني را که پراکنده و آواره شده بودند، به جايگاههاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد کردم . همچنين پيکره خدايان سومر و اکد را که « نبونيد » ، بدون هراس از خداي بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودي مردوک «خداي بزرگ» و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد ...
به ادامه ی مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:15  توسط VME  | 

نامه های عاشقانه نیما
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 3:38  توسط VME  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:0  توسط   | 

آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان عمل جراحی در سال 1982 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد.یکی از طرفدارانش نوشته بود(( چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

آرتور در پاسخش نوشت:

در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند.5 میلیون نفر یاد می گیرند چگونه تنیس بازی کنند،500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند، 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند، 5 هزار نفر سرشناس می شوند،50 نفر به مسابقات ویمبلدون را پیدا می کنند ،چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم ،هرگز نگفته خدایا چرا من؟  و امروز هم که از این بیماری رنج می برم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟

 

                         

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:29  توسط   |